تبليغاتX
پیاده در باران
زمزمه های خوشبختی

 

زندگي هر چه را که بدهي به تو بر مي گرداند

 

 زندگي آيينه اعمال توست اگر عشق بيشتري مي خواهي

 

عشق بيشتري بده

 

اگر مهرباني بيشتري مي خواهي بيشتر مهربان باش

 

اگر مي خواهي ديگران نسبت به تو صبور و مودب باشند

 

 صبر و ادب داشته باش .

 

 زندگي تو حاصل يک تصادف نيست بلکه آيينه اي است از کارهاي تو

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 14:28  توسط الهام | 

يادم باشد : حرفي نزنم که دلي بلرزد و خطي ننويسم که کسي را آزار دهد ،

 

 يادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نيست ،

 

 يادم باشد : جواب کينه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم

 

 يادم باشد : بايد در برابر فرياد ها سکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم ،

 

 يادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگيرم و از آسمان ، درس پاک زيستن،

 

يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي که از سازش

 

عشق مي بارد

 

 به اسرار عشق پي برد و زنده شد !

 

يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر کسي فقط به دست خودش باز مي شود

 

يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ...

 

 و يادمان باشد هيچگاه از راستي نترسيم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 17:28  توسط الهام | 

شاید مرداب زیبا نباشد

ولی از اون می تونیم نیلوفر رو پیداکنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 14:43  توسط الهام | 

وعده دیدار نزدیک نزدیک شد

وآن مرد درباران آمد

من با لهجه باران برایش از عشق خواندم

واما او

اوزیرو بم سازش نوای جدایی داشت

درباران آمد

درباران نواخت

ودرباران رفت

ومن هنوز شیفته بارانم

ومنتظر آمدن او!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 15:7  توسط الهام | 

سعی می کنم مثه رودخانه باشم به سنگ بخورم واز آبشار

پایین برم ولی همیشه روان باشم.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 19:36  توسط الهام | 

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند

اماقلبش سیاه می شود

دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 17:33  توسط الهام | 

هیچ وقت مغرور نمی شم

برگها وقتی می ریزن که فکر می کنن طلا شدن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 14:56  توسط الهام | 

اگه صخره وسنگ درمسیر رودخانه نباشه

صدای آب هیچگاه قشنگ نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 15:32  توسط الهام | 

بازی زندگی این نیست که تاس خوب بیاوریم

بلکه اینه که تاس بدرو خوب بازی کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 14:16  توسط الهام | 

دردنیا هیچ چیزی کاملا خراب نیست

حتی یک ساعت از کار افتاده هم می تونه دوبار وقت رونشونمون بده.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 18:4  توسط الهام | 

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره خالی از سکنه ای افتاد ،

 

 او با دلی لرزان دعا میکرد تا خدا نجاتش دهد .

 

ولی هرچه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند ، کسی نمی آمد .

 

 سرانجام خسته و از پاافتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد

 

 تا خود را از عوامل زیانبار محافظت کند و دارایی های اندکش . را در آن نگه دارد

 

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود ،

 

 به هنگام بر گشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود .

 

متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده بود و همه چیز از دست رفته بود .

 

 از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد . فریاد زد :

 

 خدایا چه طور راضی شدی با من چنین کنی ؟

 

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.

 

آن کشتی آمده بود تا نجاتش ، دهد .

 

مردِ خسته ، از نجات دهندگانش پرسید : شماها از کجا فهمیدید من اینجا هستم ؟!

 

آنها جواب دادند ... ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم

 

و برای نجات تو به این سو آمدیم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 15:34  توسط الهام | 

به هر کس دل نهادم بی وفا شد

چو پابندش شدم ازمن جدا شد

به اشک و آه من خندیدو خندید

فغانهای دل دیوانه نشنید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 17:1  توسط الهام | 

به آسمون بالای سرت نگاه کن ، ببین چقدر آبی و قشنگه ...

 

اون دو تا پرستو رو ببین ، چه عاشقانه برای با هم بودن فداکاری می کنن ...

 

 به صدای رودخونه فکر کن ، آخ که چقدر آرامش بخشه ...

 

 بوی یاس و مریم پیچیده نفس بکش ، ریه هاتو از بوی اونها پر کن ..

 

. به سبزی دشت فکر کن ، روحت رو تازه می کنه ...

 

حالا یه سوال ..........

 

چرا با این همه زیبایی به زشتی ها فکر می کنیم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 19:21  توسط الهام | 

چند وقتی بود از خدا چیزی نخواسته بودم نه اینکه خواسته ایی

نداشته باشم نه فقط حس می کردم خدا نمی خواد صدامو بشنوه وگرنه

من رو از خودش که نه از خودم ناامید نمی کرد تا اینکه چند شب پیش

یه متنی رو که چند وقت پیش یکی از دوستانم برام فرستاده بود خوندم وقتی دوباره متن

رو خوندم جرقه ایی شد واسه پیوندخوردن دوباره من با سجاده سبز دعا

امیدوارم این دوست خوبم هر جاهست خوب و خوش باشه متن رو براتون می نویسم.

 خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از

 دغدغه ي ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و

 

بگريم ، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود ؟ گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه

 

تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت برمن تکيه کرده بودي ، من آني

 

 خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون عاشقي که به معشوق

 

 خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم گفتم : پس

 

چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي را ،

 

گفت اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند ،

 

اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم

 

 تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود

 

 تا هميشه شاد بود . گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟

 

 گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش

  

نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست

 

 از اين راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهي رسيد .

 

 گفتم : پس چرا آن همه درد

 

گفت: روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ،

 

 چيزي نگفتي ، بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي

 

من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي .

 

 گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟

 

گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم

 

که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ،

 

 تو بازگفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ،

 

 من مي دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمي کني

 

 وگر نه همان بار اول شفايت مي دادم .

 

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...

 

گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 19:29  توسط الهام | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من به خود می گویم که چرا تنهایم ودراین تنهایی هیچکس نیست که با کوک دلم ساز کند هیچکس نیست کز احساس دلم سهم برد ودر اندیشه این تنهایی همچنان تنهایم

پیوندهای روزانه
اورفت تا بماند
اسیر تنهایی
معراج
حریم عشق
کوه غم
پنجره احساس
آریامیر
آرزوی بارانی
من او ندارم
mitridats
بیدشاهی
انجمن شاعران ونویسندگان مرده
کلبه تنهایی
غریبه
چشمای بارونی
نقاشی با واژه ها
روزمرگی
اینجا فرداست
عشق افسانه ای
همیشه عاشق
قلب من مال کیه؟
آدمها رو عشقشون پا میذارن
سرزمین باران
معراج عشق
غزاله جون
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
ترانه
زمزمه با خدا
راهی به سوی خوشبختی
زمزمه های دلم
کنترل ذهن و مثبت اندیشی
رازهایی در مورد عشق
جمله های کوتاه
داستان
ازدواج موفق
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد














كل بازديد ها :
افراد آنلاين: نفر

آهنگ وب لاگ

 
New Page 1