تبليغاتX
پیاده در باران
زمزمه های خوشبختی

باران عشق که بارید

هرگز چتری برندار

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:46  توسط الهام | 

در آن وقت بود که سر و کله روباه پیدا شد.

روباه گفت: سلام

شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: سلام

صدا گفت: ما اینجا هستم. زیر درخت سیب ...

شهریار کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!

روباه گفت: من یک روباهم.

شهریار کوچولو گفت: بیا با من بازی کن. نمیدانی چقدر دلم گرفته ...

روباه گفت: نمیتوانم باهات بازی کنم. آخر هنوز اهلیم نکردهاند.

شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: معذرت میخواهم.

اما فکری کرد و پرسید: اهلی کردن یعنی چی؟

روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی. پی چی میگردی؟

شهریار کوچولو گفت: پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چی؟

روباه گفت: آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. اینش اسباب دلخوری است!

اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ میگردی؟

شهریار کوچولو گفت: نه، پی دوست میگردم. اهلی کردن یعنی چی؟

روباه گفت: یه چیزی هست که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.

- ایجاد علاقه کردن؟

روباه گفت: معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچهای مثل هزاران پسر بچه دیگر.

 نه من هیچ احتیاجی به تو دارم و نه تو هیچ احتیاجی به من.

 من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر.

اما اگر منو اهلی کردی هر دوتایمان به هم احتیاج پیدا میکنیم.

تو واسه من میان همه عالم موجود یگانهای میشوی. من واسه تو.

شهریار کوچولو گفت:

کم کم دارد دستگیرم میشود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.

روباه گفت: بعید نیست. رو این کره خاکی هزار جور چیز دیده میشود.

شهریار کوچولو گفت: اوه نه! آن روی کره زمین نیست.

روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: روی یه سیاره دیگر؟

- آره

- توی آن سیاره شکارچی هم هست؟

- نه

- محشر است. مرغ و ماکیان چه طور؟

- نه

روباه آه کشان گفت: همیشهی خدا، یک پای بساط لنگ است!

اما پی حرفش را گرفت و گفت: زندگی یکنواختی دارم.

 من مرغها را شکار میکنم، آدمها مرا.

 همه مرغها عین همند و همه آدمها هم عین همند.

 این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند.

اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندیگیم را چراغان کرده باشی.

آن وقت صدای پایی را میشناسم که با همه با هر صدای پای دیگری فرق میکند.

 صدای پای دیگران منو وادار میکند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم

 اما صدای پای تو همچون نغمهای مرا از سوراخم بیرون میکشد.

 تازه، نگاه کن! آنجا گندمزار را میبینی؟

 برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی فایدهای است.

 پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمیاندازد. اسباب تاسف است.

 اما تو موهات رنگ طلاست. پس وقتی اهلیم کردی محشر میشود!

گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپیچد دوست خواهم داشت ...

خاموش شد و مدت زیادی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: اگر دلت میخواهد منو اهلی کن!

شهریار کوچولو جواب داد: دلم که خیلی میخواهد، اما وقت چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آورم.

روباه گفت: آدم فقط از چیزهایی که اهلی میکند میتواند سر در آورد. انسانها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بی دوست ... تو اگر دوست میخواهی خوب منو اهلی کن.

شهریار کوچولو پرسید: خوب راهش چیست؟

روباه جواب داد: باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دور تر از من، میگیری این جوری میان علفها مینشینی. من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لام تا کام هیچی نمیگویی، چون تقصیر همه سو تفاهم زیر سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیکتر بنشینی.

فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.

روباه گفت: کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد ظهر بیایی، من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هرچه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم.

 ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شود زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختی را میفهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟ ... هر چیزی برای خودش قاعدهای دارد.

شهریار کوچولو گفت: قاعده یعنی چی؟

روباه گفت: این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته است.

 این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند.

مثلا شکارچیهای ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنجشنبهها را با دخترهای ده میروند رقص.پس پنجشنبهها بره کشان من است. برای خودم گردش کنان میروم تا دم بوستان. حالا اگر شکارچیها وقت و بیوقت میرقصیدند، همه روزها شبیه هم میشد و من بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.

لحظه جدایی که نزدیک شد روباه گفت: آخ! نمیتوانم جلوی اشکم را بگیرم.

شهریار کوچولو گفت: تقصیر خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.

روباه گفت: همین طور است.

- پس این ماجرا فایدهای به حال تو نداشته.

روباه گفت: چرا، واسه خاطر رنگ گندم.

بعد گفت: برو یک بار دیگر گلها را ببین تا بفهمی که گل خودت تو عالم تک است. موقع برگشتن با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه رازی را به تو میگویم.

شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و گفت: شما سر سوزنی به گل من نمیمانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده و نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود. روباهی بود مثل هزاران روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا توی همهی عالم تک است.

گلها حسابی از رو رفتند.

شهریار کوچولو دوباره گفت که: خوشگلید امابرایتان نمیشود مرد. گفت و گو ندارد که! گل مرا هم فلان رهگذر گلی میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همهی شما سر است. چون فقط اوست که آبش دادهام.  چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام. چون فقط اوست که پای گله گزاریها یا خودنماییها و حتی گاهی پای بغ کردن و چیزی نگفتنهایش

نشستهام. چون که او گل من است.

و برگشت پیش روباه.

گفت خدا نگهدار!

روباه گفت: خدا نگهدار! و امارازی که گفتم خیلی ساده است. جز با دل هیچ چیز را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمیبیند.

شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: نهاد و گوهر را چشم سر نمیبیند.

- ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کردی.

شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: ... به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام.

روباه گفت: انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند اما تو نباید فراموش کنی.

تو تا زندهای نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسؤولی. تو مسؤول گلتی ...

 شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: من مسؤول گلمم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:40  توسط الهام | 

چند وقته بدجور بهم ریختم اما برعکس خیلی آدما نه از دنیا گله دارم نه از سرنوشت.

دیشب حافظ رو برداشتم وبرای چندمین بار به نیت دلم بازش کردم دلم می خواست

حرفی بزنه تا بلکه آروم و آرومتر بشم اما حافظم همه گناهها رو انداخت

رو دوش خودم و گفت:

تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم

از که می نالی و فریاد چرا می داری؟

آره درسته همیشه همه گناهها به گردن خودمه

یه زمانی باران باهمه زیباییهاش برمن می بارید اما من به دنبال یه آسمون

پراز ستاره بودم.

دلم بدجور به مهربونیای باران عادت کرده بود اما نمی دونم چرا یه وقتا بدون

هیچ ملاحظه ایی براش از یه شب پراز ستاره می گفتم.

درسته همه گناهها به گردن خودمه

دیشب خیلی فکر کردم به همه فرصت هایی که از دست دادمشون

فرصت هایی که می تونستند لحظه لحظه های شیرین و قشنگی رو برام بسازن.

فکر کردن در مورد گذشته شده عذاب روحم اما دلم نمی خواد این بارم فرصت هام

رو ازدست بدم.

 به دلم می گم طاقت بیار روزها زودتر از آنچه فکر کنی می گذرن باز پاییز از راه 

می رسه وبازهم باران.....................

امانه دیگه باید باور کنم باران میلی به باریدن نداره درست مثل بهار امسال

که دلم رو در حسرت نوازش هاش گذاشت.

اما بازهم به دلم می گم شکست رو باور نکن یه جایی خوندم که خنده بزرگترین

انتقامیه که می شه از زندگی گرفت منم مثل همیشه

 آماده ام واسه گرفتن انتقامی سخت از

زندگی.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 10:57  توسط الهام | 

                                                                      این روزا

                                                وقتی به گذشته برمی گردم

                                  وقتی لحظه لحظه های زندگیم را مرور می کنم

                                          وقتی سیاه مشقهای عاشقانه ام را

                                ازلابه لای لحظه لحظه های زندگیم بیرون می کشم

                                                 خوب که نگاهشون می کنم

                                                 تا قبل از حضور سبز تو

                                                       سطر به سطر

                                                    فقط غزل است وغزل

                                            بی انکه نامی زینت بخش غزلهایم باشد

                                                            اما ناگهان

                                                     نام تو غزلی می شود

                                                         وسطر به سطر

                                          ولحظه لحظه زندگیم پر می شود از نام تو

                                                           تکرار نام تو

                                                     جریمه عاشقی من است

                                                       اما خود بگو نازنینم!

                                                        به جرم کدامین گناه

                                               حکم به جدایی را صادر کردی؟؟؟!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:3  توسط الهام | 

برای او که پیاده در باران را برایم معنا بخشید

مقصر کیست من یا تو؟

چرا این روزهاقلبم دیوانه وار می کوبد

بر سینه تنگم؟

چرا اینقدر ،بیقرارو تشنه دیدار بارانم؟

چه رازی هست در باران؟

تو آن را خوب می دانی

تو خود باران من بودی و

 من را با حس پاکی آشنا کردی

ولی دیگر چرا برمن نباریدی و ،

سرنوشتم را به دست دیگری دادی؟

نمی دانم مقصر کیست من یا تو؟

در آن روزها به مهرپاک باران دلخوش و زنده به غوغای دلم بودم

در این روزها اما سکوتی مرگبار بر جانم سایه افکنده ست

نمی دانم مقصر کیست من یا تو؟

در آن روزها

کاش عشق را از سکوت من تو می خواندی

کاش ترس را از نگاهم خوب می فهمیدی

یا  در این روزها که حرف حرف جدایی هاست

کاش باز هم سکوت می کردم

 و

راز دل خود را برای تو نمی گفتم 

کاش می گفتی مقصر کیست من یا تو؟

اما چه فرقی می کند دیگر؟ مقصر من !یا مقصر تو!

ولی این را بدان

هرگز فراموشت نخواهم کرد

برایت آرزو دارم

پرواز تا اوج سعادت را

لبت همواره خندان

دلت همواره دریایی

روزگارت شاد و بی غم باد.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:17  توسط الهام | 

هر روز صبح  در آفریقا .. وقتی خورشید طلوع می کند ..

آهویی شروع به دویدن می کند ..

 و می داند که باید سرعتش از یک شیر بیشتر باشد تا شکار نشود ..

هر روز صبح در آفریقا .. وقتی خورشید طلوع می کند ..

یک شیر شروع به دویدن می کند ..

 و می داند که باید سریعتر از آن غزال باشد تا از گرسنگی نمیرد ..

 مهم نیست غزال هستی یا شیر .. با طلوع خورشید دویدن را آغاز کن ..

آنتونی رابینز

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:46  توسط الهام | 

اين را هرگز از خاطر نبر که

تو هر کس باشی

هر طور باشی

با هر خصوصیتی

 هیچ کسی مثل تو نیست

بدان که وجودت هديه اي به دنيا است


وبدان که زندگيت مي تواند آنچه تو مي خواهي باشد

بدان که براي هيچ چيزي هيچوقت دير نيست

به هدف و آنچه لايق آن هستي دست پيدا کن

امیدوار باش

بدان که تنها کمي عشق ورزي کارهايت را به پيش خواهد برد


کارهاي معموليت را به گونه اي بنگر که گويي کارهاي فوق العاده اي هستند


و فراموش نکن که


تو در دنیا تک و یگانه هستی...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:29  توسط الهام | 

ساده بودن سخته مثل آیینه شفاف و مثل آب پاک بودن یه دل دریایی می خوادو یه

 روح آسمونی.

کار هرکس نیست رقابت با آب وآیینه

آیینه می شکنه گاهی دلش هزار تیکه میشه امابازم تو تیکه تیکه های شکسته اش می شه

تصویر روشنی از یه دنیا بی رحمی رو دید.

من اناری را می کنم دانه به دل می گویم

خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود

می پرددرچشمم آب انار اشک می ریزم

مادرم می خندد رعنا هم

آرزوی سهراب رقابت آدماباآب و آیینه بود .

دلش یه دنیا یکرنگی و یکدلی می خواست امابا همه اشتیاقش از شکسته شدن دلهایی می گه

که مثل دانه های انار شفافند می گه اگه یکرنگ باشی اگه دانه های دلت پیدا باشه مردمی هم

هستند که خیلی راحت پامی ذارن رو دانه های دلت وبا بی خیالی شاهد شکسته شدنت می شن

اما اگه جانزنی دونه دونه های اشکت روحت رو جلا می ده اونوقته که

 دلت دریایی می شه و روحت آسمونی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:29  توسط الهام | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من به خود می گویم که چرا تنهایم ودراین تنهایی هیچکس نیست که با کوک دلم ساز کند هیچکس نیست کز احساس دلم سهم برد ودر اندیشه این تنهایی همچنان تنهایم