![]() |
![]() |
|
| زمزمه های خوشبختی |
|
داستان زیر را بخوانید نتیجه گیریش با خودتون روزی روزگاری کشاورزی آشیانه رها شده عقابی را پیدا کرد که داخل آن تخم عقابی قرار داشت که هنوز گرم بود. کشاورز تخم را برداشت وآن را داخل لانه مرغان مزرعه اش گذاشت مرغان به این خیال که آن تخم مال خودشان است روی آن نشستند تا اینکه جوجه عقاب از تخم درآمد. جوجه عقاب در کنار مرغان مزرعه بزرگ شد وهمراه آنها دانه خورد اوتمام عمرش رادر آن مزرعه سپری کرد وبه ندرت نگاهی به آسمان می انداخت. تا اینکه روزی که خیلی پیر شده بود سرش را بلند کرد ونگاهی به آسمان پهناور بالای خود انداخت وبا صحنه ایی عجیب مواجه شد عقابی تیز پرواز رادر آسمان دید که بالهایش راباز کرده ودر آسمان اوج گرفته بود عقاب پیر بادیدن آن صحنه فوق العاده از ته دل آهی کشید وبا خود گفت ای کاش من هم یک عقاب بودم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 21:18 توسط الهام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من به خود می گویم که چرا تنهایم ودراین تنهایی هیچکس نیست که با کوک دلم ساز کند هیچکس نیست کز احساس دلم سهم برد ودر اندیشه این تنهایی همچنان تنهایم
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
ترانه زمزمه با خدا راهی به سوی خوشبختی زمزمه های دلم کنترل ذهن و مثبت اندیشی رازهایی در مورد عشق جمله های کوتاه داستان ازدواج موفق |
|
RSS
|
|
فالنامه براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد |
|
|
|
كل بازديد ها :
|